دسته
اول:
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد
جسمانی
آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی
دارند.
دسته
دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به
ازای چیزی فانی
واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم
نمیآیند. مرده و زندهشان
یکی است...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:13  توسط امید
|
روزی با
عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. در رستوران محل دنجی را انتخاب
کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا
غذایی بخورم و برای آن
سفر
برنامه ریزی کنم.
فیله ماهی آزاد با
کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست
نوشته شده بود: غذای
رژیمی می خورید؟ ... نه
!
نوت بوکم را باز کردم
که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد:
-
عمو... میشه کمی
پول بهم بدی؟
-
نه کوچولو، پول
زیادی همراهم نیست.
-
فقط اونقدری که
بتونم نون بخرم
...
-
باشه برات می خرم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 19:1  توسط امید
|
آيا مي دانيد نوزاد بيش از 300 استخوان دارد كه با رشد بعضي از آن ها
به يكديگر جوش مي خورند.
آيا مي دانيد تقريبا يك سوم وزن يك
زن و يك دوم وزن يك مرد را ماهيچه تشكيل مي دهد.
آيا مي دانيد
30 برابر جمعيتي كه امروزه بر روي كره زمين است در زير خاك مدفون اند.
آيا
مي دانيد با يك مداد مي توان خطي به طول 56 كيلومتر كشيد.
آيا
مي دانيد عقرب ها تنها موجوداتي هستند كه اشعه راديواكتيو تاثيري بر آنها
ندارد.
آيا مي دانيد عقرب ها دو دشمن دارند كه يكي از آن ها
يك نوع سار و ديگري مگس است.
آيا مي دانيد شيشه به ظاهر جامد
است ولي مايعي است كه با سرعت بسيار كند حركت مي كند.
آيا مي
دانيد اولين راه شوسه و زيرسازي شده در جهان توسط داريوش ساخته شد.
آيا
مي دانيد نور مي تواند در يك ثانيه 7.5 دور، دور زمين بچرخد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 14:50  توسط امید
|
دل خوش ازآنیم که حج میرویم
غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 15:44  توسط امید
|
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچه هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب
كنم .
به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن
را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم اين طور نيست؟
- چهل روبل .
-نه من يادداشت كرده ا م، من هميشه به پرستار بچه هايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد.
شما دو ماه براي من كار كرديد .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 12:14  توسط امید
|
یکی از اهالی بومی مکزیک در ساحل قدم میزد و مدام خم می شد
و چیزی را از زمین برمیداشت و به درون دریا پرتاب می کرد .
وقتی به نزدیکش رسیدیم متوجه شدیم که او هر بار خم شدن یکی از
ستاره های دریائی را
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 14:4  توسط امید
|
پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید ، این بود : همه ی زنها گریه می کنند ، بی هیچ دلیلی
پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:58  توسط امید
|
دکتر شريعتي همچنين مينويسد:"امام حسين (ع) يک شهيد است که حتي پيش از کشتهشدن خويش به شهادت رسيده است نه در گودي قتلگاه،بلکه در درون خانه
خويش، از آن لحظه که به دعوت وليد حاکم مدينه که از او بيعت مطالبه ميکرد ،
"نه" گفت، اين، "نه" طرد و نفي چيزي بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است
و از آن لحظه، حسين شهيد است."
او همچنين مينويسد: "شهادت حسيني شرايط ويژه خود را ميطلبد وقتي ظلم،
انحطاط و انحراف همهگير ميشود و ارزشهاي والاي اسلامي مسخ ميگردد و
موعظهها بر گوشهاي سنگين کارگر نميافتد، حسين باهمه دانايي به عدم توانايي
خود در پيروزي ظاهري بر دشمن، علنا به پيشواز مرگ ميرود و با انتخاب شهادت،
بزرگترين کاري را که ميشد کرد، انجام ميدهد."
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 19:6  توسط امید
|
چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند.محیط آن چنان آرام و بی صدا بود
که می شد به صحبت هایشان گوش داد.
اولی گفت:من صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.
من مطمئن هستم که خاموش می شوم.
لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.
دومی گفت:من ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.
سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم.
مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 16:15  توسط امید
|
ن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و
می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی
باکوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که
بهذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به
خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش
گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به
او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 11:40  توسط امید
|
فيل ودرخت
در سيرك پاي بچه فيل را با طناب به تنه درختي مي بندند و او هرچه تقلا ميكند،
نمي تواند خود را آزاد كند.
اندك اندك باور ميكند تنه درخت از او نيرومند تر است.
هنگاميكه فيل بزرگ و نيرومند شد كافيست پاي فيل را به نهالي ببندند.
او براي آزادكردن خود تلاش نمي كند.
ما نيزاغلب اسير بندهاي شكننده ايم اما چون به قدرت تنه درخت عادت كرده
ايم شهامت مبارزه نداريم.
بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي
كافيست...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 12:41  توسط امید
|
آیامی دانستید فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از ۱۱۶ سال عمر میکند.
. آیامی دانستید هر آمریکایی به طور میانگین ۲ کارت اعتباری دارد.
. آیامی دانستید قلب انسان میتواند خون را ۱۰ متر به بیرون پرتاب کند.
. آیامی دانستید متداولترین نام در دنیا محمد است.
. آیامی دانستید زبان قویترین ماهیچه در بدن است.
. آیامی دانستید روز تولد شما حداقل با ۹ میلیون نفر دیگر یکی است.
. آیامی دانستید ستاره دریایی مغز ندارد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 19:0  توسط امید
|
يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقهها، جايزه بهترين غله را به دست ميآورد و به عنوان
كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين
دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته عجيب و
جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش ميداد و
آنان را از اين نظر تأمين ميكرد. بنابراين، همسايگان او ميبايست برنده مسابقهها ميشدند نه خود او!
كنجكاويشان بيشتر شد و كوشش علاقهمندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده
بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:34  توسط امید
|
يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس
را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همهي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.
با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي كرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يكي از
همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور كه مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش
پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه
غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:39  توسط امید
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:44  توسط امید
|
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!
زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت)
مرده است.
آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و
مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:11  توسط امید
|
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار
کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی
مشکلاتش مدام بیشتر میشد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است.
درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را
ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده»...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:45  توسط امید
|
آیا می دانستید؟ مردان در مقایسه با زنان مى توانند حروف ریزترى را بخوانند. در عوض، شنوایى زنان
بهتر از مردان است.
آیا می دانستید؟ ۲۸٪ قاره آمریکا طبیعت بکر و دست نخورده است. این میزان در مورد آفریقاى شمالى ٣٨٪ است.
آیا می دانستید؟ افراد باهوش داراى روى و مس بیشترى در موهایشان هستند.
آیا می دانستید؟ جوانترین پدر و مادر جهان یک زوج ٨ و ٩ ساله بودند که در سال ١٩١5 در چین زندگى
مى کردند.
آیا می دانستید؟ نخستین رمانى که توسط ماشین تایپ نوشته شد، تام سایر بود....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:30  توسط امید
|
روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را!
به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می توانی دليلی برای ادامه زندگی
برايم بياوری؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟
پاسخ دادم : بلی.
فرمود: هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای
كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبری ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:17  توسط امید
|
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:52  توسط امید
|
وارد غسالخانه که میشوی بوی سدر و کافور گیجت می کند. بو که بپیچد
توی مغزت فکر میکنی به 16 نفری که امروز غسل شدند. 5 زن و 11
مرد...
اغلب ما به آنها فکر نمیکنیم، برخورد یا حتی تصوری هم در موردشان
نداریم، همه ما معمولا در مورد خیلی از مشاغل تصور نامناسبی نداریم
چون جلوی چشم هستند اما در مورد یک نفر "غسال" آنقدر ارتباط کم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 16:57  توسط امید
|
چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده ، توی یک کلبه کوچك
زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ...
از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم
می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده
بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از
توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با
چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:40  توسط امید
|
روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند مي دهم که کامروا شوي:
اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي!
و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني!!!
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را
انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي
دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين
خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال
توست....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:53  توسط امید
|
روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:27  توسط امید
|
پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند ...
مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد .هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان می پخت و
همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می
گذشت نان را بر دارد .
هر روز مردی گوژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او تشکر کند می گفت:
هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می گردد !!! ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 18:35  توسط امید
|
*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.
*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است.
*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:31  توسط امید
|
اعلامیه استقلال آمریکا بر روی کاغذهای ساخته شده با برگ حشیش نوشته شده!
در سال 1996، 315 مورد اشتباه در دیکشنری معروف Webster وجود داشت!
روزانه بطور متوسط 12 نوزاد به پدر و مادر اشتباهی تحویل داده می شوند!
شکلات بر روی سیستم عصبی و قلب سگ تاثیر مخربی بجا می گذارد، به وسیله چند اونس شکلات به
راحتی می
توان یک سگ متوسط الجثه را از پای در آورد.
بیشتر رژهای خانمها از پولک ماهی درست شده اند!...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:17  توسط امید
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد...
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازند
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی...
دم گرم خموشش را در گلویم بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم
سکوت مرگبارم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:0  توسط امید
|
خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!
نمیدانم!
نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!
نمی دانم خداوندا!!!
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 22:12  توسط امید
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:35  توسط امید
|